نجوای سکوتآرام آرام گام بردار....میخواهم در سکوت مست صدای آمدنت باشم.... |
||
از تو که می گذرم انگار سبکترم!
این روزها درگیرم
درگیر خودم و خودت
تنها طنین نجوای تو در گوشم می پیچد
چه سکوت محزونی
انگار هرگز نشنیده بودم فریاد غمهایت را
هر بار با زبان بی زبانی اضطرابت را به رخ می کشیدی
اندوهت را با آشفتگی ات بال میدادی
این روزها...
در آیینه نگاه غریبت مرا به خود می خواند
نگاه لبریز از دلهره ات
نگاهی که همواره مرا وادار به سکوتی تلخ میکرد
نگاهی که همواره تلخی گذشته را با خود داشت
هنوز سردی دستانت را به یاد دارم
و لبخند های خالی از شادیت
شانه های من طاقت تحمل این بار غم را نداشت
از تو عبور کردم که چاره ای جز این نبود
آرامشم آرامشت را ربوده بود
و اما من هنوز........درگیرم
درگیرعبور از مرزهای بی نشان خودم...!
به گریه ای محتاجم تا عبورم دهد از لابلای زلالی خود
وقتی از همه چیز گذشتم
بی هیچ ترسی از سراب
مثل حسرت خواب برای چشمان خمار
در کوچه های غربت
در حجم شبهای سرد و تاریک
در تلاطم امواج احسا س
و او در هراس انتخاب...!
در تلخ ترین باور زندگی
به حزنی دلگیر آواره ام
همچون صدای سازی خسته...
نزدیکتر بیا قدمهایت آشناست برای نزدیک شدن محتاج قلبت هستی پس به طپشهای قلبت اعتماد کن...
شکوه به که توان برد از غم فراق تو
خبر از که توان جست از احوال و حال تو
ندیده بودم انگار به عمر سه روزه چنین یاری
به یکباره شبم نیمروز شد از آفتاب تو
گویی این پیکر خمیده که بی توان عمر میگذراند
دوباره جوان شده از برق نگاه خمار تو...
در عجبم از روزگار و حکمت این چرخ بزرگ
من نامید بودم و اکنون سراپا امیدوار تو
با ما دمی بنشین کین دم غنیمت است عزیز
ترسم که فردا رسد من مانم و رویای تو
(دست نوشته یک دوست به احترام حضورش)
پر پروازمو چیدن
اشک و گریمو ندیدن
حتی تو سکوت این شب ...
ناله هامو نشنیدن
جرم من دلدادگی بود
اشتباهم سادگی بود
تو خیالم اوج خواستن
صرف فعل عاشقی بود..........
حکم من از تو بریدن
قصه هاتو نشنیدن
همنشین شب تاریک
صبح فردارو ندیدن
اما این آخر راه نیست
دل سپردن که گناه نیست
توی عمق لحظه دیدم
آخر این شب سیاه نیست...
(دست نوشته یک دوست به احترام حضورش)
تازگی ها تصمیم گرفته ام گوشه ای از ذهنم مال عشق باشد نه تمامی آن... فکر میکنم به حرف آنکس که گفت: من تمام عمر به دنبال کسی مثل تو بودم... تمام عمر... و فکر میکنم راست می گفت..من هم تمام عمر به دنبال اینچنین کسی بودم.. انگار قطعه ای از وجودم گم شده بود...قطعه ای که سالیان سال به قدر تمام عمرم در گوشه ای از دنیا پنهان مانده بود.. وقتی که آمد بی هیچ سختی و فشاری سر جای خودش نشست.. آن قدر همه چیز کوک است که فکر می کنم این خود من است.. وجودش را دوست می دارم..حسش نمی کنم.. شده کسی آن قدر آرامش بهتان بدهد که حسش نکنید؟ مثل یک قطعه موسیقی زیبا... وقتی موسیقی کلاسیک گوش میکنم ..یک قطعه شاهکار.. ناخودآگاه صدایش را از یاد میبرم.. جزعی از زمان و مکان می شود...و فقط می فهمم که لذت می برم.. بودن او برایم همین است.. گفت: هرگز دیگر مثل مرا نخواهی یافت..این همه شبیه به خودت.. و این همه هماهنگ.. گفت که او سالها گشته و نیافته.. شاید راست باشد.. شاید هم نیمه سومی از ما هست که نمی دانیم کجاست.. به هر حال با خودم فکر کردم تمام این سالها زحمت کشیدم تا خودم را.. نیازم را و علایقم را بشناسم..گرچه شاید دست آوردم به قدر و زحمتی که گذاشتم نباشد اما همین قدر هست تا بفهمم ... عشقی که مال من است و سهم من از دنیاست چه رنگ و بویی دارد.. سزاوار نیست از خیر این همه بگذرم.. گاه پازلی را می چینی..و فقط قطعه ای به قدر یک ناخن از آن کم داری.. اگر پیدا شود و سرجایش گذاشته شود پازل توزیباست..و گرنه مال او نباشد زیباترین و بزرگ ترین قطعه دنیا باشد دل آزار می شود.. بعضی ها می گذارند..جای خالی را نمی توانند تحمل کنند..بی خیال دل آزاری.. خالی نماند که بگویند یک پازل بلد نبود بچیند.. بعضی دیگر آن قطعه کوچک را از سر اتفاق یافته اند اما در تمام عمر قدرش رانمی فهمند..که اگر نباشد چه خلا بزرگی ست.. اصلا بودنش قابل قیاس با قد و قواره اش نیست..یعنی ربطی به هم ندارند.. من از آن گروهم که جای خالی را می بینند..ومیدانند که چه قطعه ای گم است... اما رضایت به هر چیزی نمی دهند.. گروه ما تا آخر عمر میگردد..گاه میان سمساری قطعه را می یابد..گاه میان خیابان..گاه توی ویترین یک جواهر فروشی.. وگاه به روز آخر عمر می رسند و هم چنان پازلی حل نشده برایشان می ماند..
ندیدم که قویی به صحرا بمیرد
چو روزی ز آغوش دریا برآمد
شبی هم در آغوش دریا بمیرد
تو دریای من بودی آغوش باز کن
که می خواهد این قوی زیبا بمیرد ...
حصار فاصله... غروب غمزدگی ست و سایه های دلتنگی
.
.
در سکوت مبهم سمفونی واژه ها
پرنیان خاطرات ورق میخورد
بی ترنم
بی بازگشت....
امشب از آسمان ابری دیده
بر یادگارغزلهایت ستاره می بارد
و من لبریز از تلاطم ناگفته ها
چون غباری اسیر دست یاد می شوم...
اسیر دست یاد...!
تصویری شکست خیالی از هم گسیخت رویایی به زانو نشست تجسمی در آیینه ترک خورد و تا نزدیکی من که طنین به اوج رسید شمعی رو به باد بود رودی جاری در مرداب جاده ای رو به بن بست به پایان رسید قصه روایتی شاید که با طلوعی دیگر آغاز شود حکایت عشق...
در افق ستاره ای نت هایش را برایت می نوازد در انتظار!
غرق دربزم کلاسیک سمفونی واژه هایت
بی ترنم سکوت را در نوای نی دوربودنت به نجوا می کشم
در پشت فصل اسارت به واژه ی "تو" می اندیشم تویی که در خلوت خود ترکم کرده ایی و باز نخواهی گشت نگاهم را تا چشمان "تو" می نوازم به تماشا من گلبرگ پرپر شده ی دیروز توام
نگاه مرا امتداد بده بر روی کاغذ بنویس گلبرگ من....
امشب اما.....
در برهوت ذهنم نبودت را به محاکمه می کشم
لحظه های سوخته را به دار می آویزم
اشکها را به جرم بی طاقتی به مسلخ میبرم
بهانه های دل را به باد می سپارم
غزل یادگارهایت را به آتش می کشم
طعم بی خیالی دقایق را به آب می سپارم
تا دیوانگی ام فاصله ای نمانده
تمام نا تمام من
من چشم بستم به تمام بودنهای بی تو...
من گم شده ام!
امشب اما.....
می اندیشم...
زندگی رویایست
بال و پری دارد به وسعت بیکران عشق...
زمان گذشت و در انتهای راه فهمیدم چقدر حرف نگفته در دل باقی مانده ,
حرفهایی که می توانست راهی به سوی عشق باشد
حرفهای ناتمامی که در کوچه های بن بست زندگی اسیرند!
هر چه تنهاتر بشی
دنیا تو رو کمتر میخواد
تا ته قصه چه پیدا و چه پنهون با توام
تو سکوت سنگی دنیا غزلخون با توام
سخت گرفته همه دنیا که تورو رها کنم
تو هجوم سختیها ببین چه آسون با توام
تو زمستون سیاه و سینه سوز روزگار
سخته باور
غرق موج عشقتم
هر جا بری باهات میام
تو سکوت برکه و خروش کارون با توام
با.............توام
تویی که با منی و بی من....
خالی از هر جرقه حضور
به جرم خاموش ترین بوسه ی دنیا
در جام هستی خود به تماشای طلوعی در هیاهوی سکوت می نشینم
هر روز به عرف شیدایی انتظار را برای آمدنش بال میدهم
دلبسته و آرام تا عبور لحظه های پریشان
تا تحمل سردی سوزناک فاصله بر تن نازک احساس
چون رویای نوازشی از یاد رفته
چون گمشده ای در تاریکی
سرزنشم نکن...
من هنوز نمی دانم که تو از چه سخن می گفتی میان لحظه ها ...
که نگاهت هنوز پشت پلک هایم است
هنوز قلمم عطر تو را می دهد
و قصه ی عشقت میان سطرهایم بوی انتظار !!
این روزها تفریحم شده گوش دادن به ژرفای دلتنگی یک موسیقی غریب...
تا فراموش نکنم گاهی چقدر دلتنگ می شوم
و این از تمام انواعش غریب تر است
دلتنگ هیچ...!!
در مه آلود خیال
پشت ابر اندیشه
یاد خاطرات موج میزند بر ساحل نگاه
ثانیه ها در پریشانی باطن... معکوس پرسه میزنند!
در تنگنای زمان تا عبور از نیاز
بال میدهم تبسمت را در شراره افکار
تا رسیدن به هیاهوی سکوت...
پی نوشت: رو تخته سیاه زندگی شاید بشه چیزی رو پاک کرد ولی رو تخته سیاه زندگی اگه مشکلی رو پاک کردی مبتلا میشی به روزمرگی ممتد...
انکار یعنی من....
هستی ما...
مملو از حباب
لبریز از سراب
و سرگذشت
که از هیچ تا هیچ
و از آن دوتا پایان لحظه ها
سفری که تا انتها
خیالی ست در خلوت تدبیر!!
نقش چشمانت را بر سیاهی شب های بی ستاره ام کشیدم تا طلوع صبح نظاره گر بودم
تا لبریز شدن پیمانه وجود
تنها صاعقه اش رویایم را شعله ور ساخت ...
بر نگاهی که
دیگر دلم نمی گیرد
نه در خزان بی دلیل غروب
و نه در نم نم مه آلود باران
وقتی بند دلت جایی گره خورده باشد
بی گره می گذری از متن هر چه یاد
میدانی که بی گره
هیچ نقشی بافته نمی شود
تارها پا برهنه از روی پودها می گذرند
ومعنی ماسه ها در نرمی ماسه های ساحلی گم می شود
بیا قدم برداریم
انگار که هیچ شیشه ای نشکسته است
از دور، دور شده ام
از چشمهای خود دور شده ام
رفتن همیشه مصدر پردردیست
.
.
پا بر دلت بگذارم؟! توان بودنت را بردارم؟!
حالا روزهاست که شانه هایم زخمی ست و دلم........
فلسفه بودنم سخت تر میشود
حدسهایم به جایی نمیرسد
من جا مانده ام یا جا گذاشته ام تمام تو را؟
هنوزهم دمی دلواپس تنهایی دستهای من می شوی؟
لمس کن...نجوای من اینجاست!
ترنمی آرام بر نبض آبی قلبت...
شعله می کشد در من قرار گمشده همیشگی ام....
رو به پنجره دلتنگی هایم خاطرات را یکی یکی بال میدهم
لحظات تنهایی را می سوزانم
تا خاکستر یادگارهایم را بی هوا به باد بسپارم
روزهایی را به غروب فرجام میدهم که پروانگی ام را به صلیب کشید
مسلوب یک غزل غم انگیزم
که بالهایم را در حصار پیله پروازم به بند کشیده
پشت حریر ابهام به سایه ای دل سپرده ام...
کاش میشد احساس را به تصویر کشید...