مرزهای بی نشان...

از تو که می گذرم انگار سبکترم!

این روزها درگیرم

درگیر خودم و خودت

تنها طنین نجوای تو در گوشم می پیچد

چه سکوت محزونی

انگار هرگز نشنیده بودم فریاد غمهایت را

هر بار با زبان بی زبانی اضطرابت را به رخ می کشیدی

اندوهت را با آشفتگی ات بال میدادی

این روزها...

در آیینه نگاه غریبت مرا به خود می خواند

نگاه لبریز از دلهره ات

نگاهی که همواره مرا وادار به سکوتی تلخ میکرد

نگاهی که همواره تلخی گذشته را با خود داشت

هنوز سردی دستانت را به یاد دارم

و لبخند های خالی از شادیت

شانه های من طاقت تحمل این بار غم را نداشت

از تو عبور کردم که چاره ای جز این نبود

آرامشم آرامشت را ربوده بود

و اما من هنوز........درگیرم

درگیرعبور از مرزهای بی نشان خودم...!

 

/ 9 نظر / 28 بازدید
حسن عاملی

سلام چقدر زیبا بود این واژه ها....چقدر غمگنانه بود..... درگیر عبور.... سبز باشید[لبخند]

[گل]

azamusic

اول اینکه سلام دوم اینکه از تو گذشتم ولی از خود چگونه بگذرم؟ سبکی گذر از تو بار مرا سنگین تر کرد. چگونه تحمل کنم؟

رویای تنها

سلام [گل] بلاگه جلبی داری [دست]به منم سر بزن پشیمون نمی شی [نیشخند][چشمک] راستی اگه وست داشتی آدرس وبتم بذار تا تبادل لینک کنیم یا علی [خداحافظ][گل]

[گل]

حسن عاملی

سلام ممنون از حضور سبزتان شاد باشيد[گل]

حسن عاملی

سلام روزتان سرشار از سبزی و نشاط [لبخند]ِ

منصوره

شاید باور نکنی همیشه پشت نگاه تو سنگر گرفته ام! و جبهه ام جز با جبروت مادرانه ات نجوا نکرده است!