نگاه خمار

شکوه به که توان برد از غم فراق تو

خبر از که توان جست از احوال و حال تو

ندیده بودم انگار به عمر سه روزه چنین یاری

به یکباره شبم نیمروز شد از آفتاب تو

گویی این پیکر خمیده که بی توان عمر میگذراند

دوباره جوان شده از برق نگاه خمار تو...

در عجبم از روزگار و حکمت این چرخ بزرگ

من نامید بودم و اکنون سراپا امیدوار تو

با ما دمی بنشین کین دم غنیمت است عزیز

ترسم که فردا رسد من مانم و رویای تو

(دست نوشته یک دوست به احترام حضورش)

/ 3 نظر / 25 بازدید
حسن عاملی

سلام خوش به حال دوستتان که دوستی چون شما دارد سبز باشید [لبخند]

azamusic

اول اینکه سلام دوم اینکه [گل]