اسیر دست یاد...

 

حصار فاصله... غروب غمزدگی ست و سایه های دلتنگی

در سکوت مبهم سمفونی واژه ها

پرنیان خاطرات ورق میخورد

بی ترنم

بی بازگشت....

امشب از آسمان ابری دیده

بر یادگارغزلهایت ستاره می بارد

و من لبریز از تلاطم ناگفته ها

چون غباری اسیر دست یاد می شوم...

اسیر دست یاد...!

 

/ 5 نظر / 28 بازدید
نم نمک

زندانش فرق نمی‌کند اسیر....

وحید

اول اینکه سلام دوم اینکه ... بیا و این فاصله را بشکن. بیا و اسیر خاطره ها را به آزاده ی نگاهت بدل کن. وجودم لبریز از بودن با توست. بیا در طلوع دوباره امید.

حاج محسن

نجوای سکوت ! لب چسان بگشودی ؟ نجوای سکوت یا همه فریادی ؟! ................................... سلام کامنتت در وبلاگ وحید (مسیر زندگی) مرا به اینجا کشید و آمدم تا آنچه را به وحید گفتم به تو هم بگویم . ولی ظاهرا" شخصیت پنهان تو از جنس وحید نیست . البته آنچه برای وحید به یادگاری گذاشتم ، کلیدی است که بعضی قفل ها را باز می کنه ! اگر حوصله حرفهای مرا نداشتی ، بزرگواری کن و مرا ببخش . ......................... (سخن من با وحید) اما در باره شعرت : کامنت "نجوای سکوت" و "پیمانه" حرف من هم هست ، با کمی توضیح . مرحوم استاد ما می گفت "این انسان است که به همه چیز معنا میدهد" انسان است که به زمستان معنا می بخشی ، گاهی آن را سرد و شکننده و گاهی آن را مقدمه بهار تفسیر می کند . نتیجه می گیرم که شعر و سخن من و تو تصویری از درون ما است ، که ثبات یا عدم ثبات آن نیز بستگی وضعیت درونی مان دارد . پس شعر تو تصویر و صورت پنهان تست . حال آیا من و امثال من اجازه دارد در این باره قضاوتی کند ؟! پاسخ این سوال با تو . شب خوش !

علاالملک

آخرین بار که در سرزمین بی انتهای خاطره قدم گذاشتم, نرمه خاکی از یاد بر روی بارانی بلند تردیدم فرود آمدو من , مضطرب از نرمه خاک گل شده با باران دیده ام , بی درنگ باز گشتم به توهم دنیای حقیقی ام.